و عشق آن لحظه معنا پیدا میکند که
همدمت اجازه بوسیدن دهد
و تو با نهایت عشقی که در دل داری
بوسه بر پیشانی معشوقه ات بزنی !!!! + تاريخ پنج شنبه 17 مرداد 1392برچسب:, | ساعت22:55 | نويسنده tara
نمی دانم چرا اینگونه است؟
می بینی اما
دیکتــــه روزگار
+ تاريخ پنج شنبه 17 مرداد 1392برچسب:, | ساعت22:51 | نويسنده tara
اين قصه زيباست و حتی اگه شنيده باشين باز هم تکرارش دلنشينه
در حدود دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان + تاريخ پنج شنبه 17 مرداد 1392برچسب:, | ساعت22:41 | نويسنده tara
یکی که دوسش داری میره و یکی که دوسش نداری تورو میخواد شما بگید چیکارکنم اصلا اگه جای من بودید چیکارمیکردین دوسش دارم شده روح و احساس و زندگی من میدونم دوسم داره بارها گفته از توچشماش خوندم آخه چشمای آدما دروغ نمیگه از دل و درونت میگه دوسش دارم دوسش دارم نمیخوام ازم جداشه ......... + تاريخ پنج شنبه 17 مرداد 1392برچسب:, | ساعت22:39 | نويسنده tara
+ تاريخ پنج شنبه 17 مرداد 1392برچسب:, | ساعت22:18 | نويسنده tara
///////////////////// می گویی: دوستت دارم ///////////////////// از من فاصله بگیر …. ///////////////////// طعم صداقتت ! را چشیده ام تعریفی نداشت لعنتــــی!!. لطفا کمی دروغ بگو شاید دروغ هایت, صادقانه تر باشد… ///////////////////// خسته شدم از آدمایی که می گن: “تو خیلی خوبی” ، “من لیاقت تو رو ندارم” بی لیاقت های عزیز ! حداقل واسه دلیل رفتنتون یه ریزه خلاقیت به خرج بدین .. ///////////////////// خورشید هم خیانت میکند این روزها صبح ها دیرتر مى آید وعصرها زود مى رود! ///////////////////// آدمهای تنهایی رو می شناسم که همه ی دلیلشون برای تنهایی ///////////////////// برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم: غصه نخور، میگذرد… برای دلم، گاهی پدر میشوم خشمگین میگویم: بس کن دیگر بزرگ شدی … گاهی هم دوستی میشوم مهربان دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا … دلم ، از دست من خسته است… ///////////////////// یه خیابونایی… ///////////////////// نـــه ایـــــنکــــــــه زانـــــو زده باشــــم نـــــــــه فــــقـــط تـــنهــــــایـــــــــــى ســـــــنکیــــــن اســــــت ///////////////////// ساکت نیستم ///////////////////// این روزها قلب هر کسی را ﻧﺸﺎﻧﻪ بگیرید تیرتان ﺑﻪ ﺳﻨﮓ میﺧﻮﺭﺩ… پایان سریال دروغ هایت بود و چه ساده بودم من!!
داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی
love story:
the most satisfying way to add hope and hat money to your life is to enjoy it to the fullest
به نامــــ ستارهـــ شب تاریکمـــــ یک شبــــ خوب تو آسمونـــــ ی ستارهــــ چشمکــــ زنونــــ خندیدو گف دوست دارمــــ تا پای جونــــ.. ستاره ی قشنگیـــ بود*آرومــــ و نامهربونــــستاره شد عشقــــ منو منمــــ شدمـــــ عاشق اون...اما زیاد طول نکشیدعشقـــــ منو ستارهــــ جونـــــ ماهه اومد دزدیدو رفـــــ ستاررو نامهربونــــستارهــــ رفت با رفتنش منم شدمــــ بی همزبونــــ حالا شبا بهـــ عشقاونــــ چشمــــــ میدوزمـــــ بهــــ آسمونـــــدوست دارمـــــ ستارهــــ جونــــــ
چرا همه قلبشونو گرفتن تو دستشمون
چرا همه عاشق شدن
چرا همه ناراحتن !!
بخدا وقتی میرم بلاگ کسی که از معشوقش مینوسه
دلم می لرزه
آخر عشق فقط و فقط شکسته
و یه احساس که تا آخرعمرت تورو داغون خواهد کرد
ولی من همیشه چشم به راهش خوام ماند
بی آنکه کسی بفهمه
ولی اگه هم بیاد دیگه قبولش نخواهم داشت
چون من دیگه جسمش را فراموش کردم
من فقط با خاطرهاتش زنده هستم
روحش برایم کافی هست ٬!!!
سعی نکن نوشته هایم را درک کنی
چون
نمیتونی
به نظرت چرت و پرته
حق داری
چون واقعا چرت و پرته
ولی من این چرت و پرت ها دوست دارم !
تمام تردیدهای من
آدم هـا می آینـد زنـدگی می کننـد می میـرنـد و می رونـد .. در حالـی کـه زنــده ای ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ کاش گاهی مرد بودم ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ چه کسی میگوید که من هیچ ندارم…؟
یه بنده خدایی میگفت :
همه چیز رو ردیف کرده بودم برای یک سکس بی سابقه
بابا و مامانم رو فرستادم خونه ی خاله و عمّه
خونه برای سکس با دوست دخترم آماده ی آماده بود
حساب همه چی رو هم کرده بودم
رفتم دنبال دوست دخترم
دیدم زودتر از من ، جایی که باهم قرار گذاشته بودیم ؛ منتظرمه
خدائیش دختر پایه ایه
خیلی دوسش دارم
من و اون وقتی همدیگرو دیدیم ، آروم و قرار نداشتیم
تو ذهن من فقط یه چیز میگذشت
اونم این که وقتی رفتیم خونه چطور ....
احتمالا اونم به همین چیزا فکر می کرد ...
چون اولین بار بود که می خواستیم سکس رو تجربه کنیم
هم من و هم اون
سوار ماشین شدیم
دربست گرفتم
رسیدیم در خونه
با موبایل دوست دخترم زنگ زدم خونه که ببینم همه چی ردیفه یا نه
نکنه کسی خونه باشه !
دیدم کسی خونه نیست
با خودم گفتم : ایول
دیگه دل تو دلم نبود
می دونستم سه ساعت زمان داریم
وباید از این سه ساعت بهترین استفاده رو کرد
در حیاط رو باز کردم
از راه پله ها رفتیم بالا
حواسم به واحدهای همسایه بود که مارو نبینن که یه وقت آمار منو به بابام اینا ندن
سریع دو طبقه رو رفتیم بالا
نفهمیدم از در حیاط چطور رسیدیم در آپارتمان
کلید رو انداختیم توی در ورودی آپارتمان که بریم تو
چشمت روز بد نبینه
خیلی برام عجیب بود
یه اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردم
یعنی محال بود که یه همچین اتفاقی بیفته
کلید توی در شکست
هر چی تلاش کردم که یه جوری کلید رو در بیارم نشد که نشد
کلی برا این لحظه برانامه ریزی کرده بودم
کلی براش فکر کرده بودم
مدتها بود تو آرزوهام این لحظه رو تصور می کردم
لحظه ای که من و اون با هم تنها بشیم....
گفتم عیب نداره
تو این سه ساعت وقت هست
می رم کلید ساز میارم
به دوست دخترم گفتم : بریم کلید ساز بیاریم
اونم که پایه تر از من بود گفت : بدو بریم که به لاقل برسیم بریم یه حالی ببریم
وقتی انرژی مثبتش رو دیدم
انگیزم برای پیدا کردن کلید ساز چند برابر شد
سریع از پله ها اومدیم پایین
اومدیم سر خیابون
روزجمعه
حالا کلید ساز از کجا گیر بیاریم
سریع یه دربست دیگه گرفتم
بعد از یک ساعت چرخیدن تو خیابون
یه کلید ساز پیدا کردیم
گفتم : آقا داستان از این قراره که کلید توی در شکسته
گفت : بریم درستش کنیم
اومدیم در خونه
به دوستم گفتم : تو برو تو ایستگاه اتوبوس سرکوچه بشین تا وقتی هم من بت زنگ
نزدم نیا
اگه یکی از همسایه ها تو رو تو آپارتمان ببینه خیلی ضایع میشه
اونم که همیشه منو شرمده می کرد گفت :
اشکالی نداره عزیزم، من تو ایستگاه نشستم و منتظر زنگتم
دردسرت ندم
کلید ساز گفت باید قفل عوض بشه
دوباره یه دربست دیگه تا قفلسازی و آوردن یک قفل جدیدبرای در خونه
اومدیم و قفل رو عوض کردیم
همین که لحظات آخر کار کلید ساز بود
مادرم زنگ زد موبایلم که ما با خالت اینا داریم میاییم خونه
برو یه سری خرید کن و ....
ای تف به این شانس
همه ی نقشه هام نقس بر آب شد
و نشد که آرزوم به واقعیت بپیونده...
اون روز کلی پول از تو جیبم رفت
کلی هم حساب کتاب که جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم
آخرشم شرمنده روی دوست دخترمون شدیم
آرزوی اون سکس بی سابقه موند به دلمون
از اون رو زتا به حالا همش این سوالم تو ذهنمه که :
من حساب همه چی رو کرده بودم
چی شد که نشد بریم خونه و کلید آهنی(میفهمی چی میگم ، کلید آهنی)
توی در شکست
کجای کارم اشتباه بود که همین یه دونه موقعیت رو هم که پیش اومده بود از دست دادم
............ .......
وقتی همه ی حرفاش تموم شد ، اونجایی که محاسبه نکرده بود رو براش توضیح دادم
بهش گفتم :
گاهی اوقات می شود که که محبی از محبای اهل بیت قصد گناه می کنه ، تمام
مقدمات گناه رو هم برای خودش فراهم می کنه و خودش رو آماده ی گناه می کنه .
دیگه قدمی تا گناه فاصله نداره
فقط یک قدم می خواهد تا گناه به ثمر بنشینه
یه دفه میبینه تمام صحنه عوض شده و دیگر موفق به انجام گناه نشد
با خودش فکر می کنه که چی شد که نتونست گناه کنه
تو محاسبات خودش که اشتباهی نکرده بود
پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟
کمی فکر ....
کمی فکر ����.
کمی فکر �������..
آره داداش من
تو اون لحظه خدا کمکش می کنه تا راهش رو کج نکنه
خدا همیشه و همیشه ما را به یاد داره
حتی لحظه ی گناه ما را فراموش نمی کنه .....
تازه می دونی تو بعضی از تشرفات هست که امام زمان به خاطر زیادی گناهان ما در پیشگاه خدا گریه می کنند
راستی داشتی عجب جای خطرناکی می رفتی
خدا رحم کرد کلید جهنم توی در شکست
وقتی حرفام تموم شد ، دیدم دانه های درّ مانند اشک به روی صورت صاف و زیباش
روان شدن و داره زیر لب زمزمه می کنه :
پروردگارا !
غلط کردم
خدایا !
ممنونم که تنهام نذاشتی ، حتی لحظه ی گناه
زن جوان در حالی که در کاناپه چرم اتاق مشاوره فرو رفته ، اشک هایش را پاک می کند و سعی می کند که کلمات را از بین بغض هایش بیرون بفرستد: خانم دکتر احساس می کنم باید به این زندگی لعنتی پایان دهم.همیشه با خودم فکر می کردم بعضی از مردم که زندگی شان جز نکبت و دردسر برای خودشان و دیگران چیز بیشتری نیست ،چرا خودشون رو سقط نمی کنند؟حالا دقیقا می بینم که زندگی من اینگونه است... خانم روانشناس مشهور:دخترم دقیقا برایم بگو،زندگی ات دقیقا چگونه است که فکر می کنی نکبت بار شده؟.. زن جوان:خانم دکتر ،وقتی که نوجوان بودم چنان احساس عشقی به همه انسان ها می کردم که مصمم بودم حتما پرستار شوم.دلم می خواست با محبت و عشق خودم ،حتی روی مریض هایی که دیگه از زندگی قطع امید کرده بودند ، اثر بگذارم تا حالشون خوب شه... دانشگاه رشته پرستاری قبول شدم..مصمم بودم تا رویام رو عملی کنم.در کنار این همیشه این رویا رو داشتم که یک همسر ومادر عالی باشم..همیشه پیش خودم می گفتم وقتی ازدواج کنم ، شوهرم رو از عشقم خفه می کنم..اینقدر بهش محبت می کنم که تو زندگیش محبت هیچ کس دیگه رو اینجوری ندیده باشه.. یه پتانسیل عشق تو خودم می دیدم که می خواستم همه دنیا رو باهاش سیراب کنم.سال آخر دانشگاه با پسری آشنا شدم که شوهر آینده ام بود.اولش خیلی با معیارهایی که من می خواستم جور نبود..ولی اینقدر پافشاری کرد که وپیغام فرستاد تا بالاخره راضی شدم.ازدواج که کردیم، تصمیم گرفتم رویاهامو در مورد شوهر و بچه ام عملی کنم.واینقدر بهش عشق بدم تا کم بیاره..همین کارو کردم..حالا دیگه پرستار هم بودم..عشق و محبتم به مریض هام واقعا معجزه می کرد.همونطور شد که همیشه می خواستم.. زندگیم با شوهرم ،همه رو به غبطه انداخته بود...اما کم کم شوهرم عوض شد..حس می کردم خیالش از بابت عشق و محبت من راحته..و به خودش اجازه می داد که هر رفتاری داشته باشه..چون می دونست که من عاشقشم ،ترسی بابت از دست دادن من نداشت. کم کم بد اخلاقی هاش شروع شد..ولی من سعی می کردم بهش عشق بدم تا اون متوجه رفتار بدش بشه، ولی اون به جای بهتر شدن بدتر شد..کم کم به خودش اجازه داد که منو کتک هم بزنه.. جوری کتک می زد که جای کتکش روی تنم نمونه و نتونم به کسی بگم و حرفم رو ثابت کنم..رفتارهایی کرد که زندگی رو برای خودش و من جهنم کرد، بالاخره ....طلاق ... بعد از طلاق ، تازه یه شکل جدید از دنیا رو دیدم ، توی بیمارستان همون دکتر هایی که خیلی هاشون تا قبل از این چهره محترم و متشخصی داشتن ، پیشنهاد دوستی و ازدواج موقت و... بهم می دادند.. من هنوز همون پتانسیل عشق رو تو خودم می دیدم ، یه مدت که از طلاق گذشت ، کارم وضع سابق رو پیدا کرد..همونجور هنوز به مریض ها عشق داشتم ،پاکی رو تو خودم حس می کردم، اما حالا دیگه دنبال عشق بیشتر هم بودم..دلم می خواست یکی جواب این همه عشق و پاکی رو بده..همونجور که من نسبت به همه آدم ها این احساس رو داشتم ، هنوز هم گاهی خواستگار داشتم.اما اکثرا مردهای مسنی که زنشون مرده بود یا مردهای زن داری که می خواستن کار خیری کرده باشند و دستشون رو بالای سر یک بی پناه بگیرند!!!!! تنهایی خیلی بهم فشار می آورد...بدم نمی اومد یه هم صحبت داشته باشم..یا کسی که محبتی رو بهم بده..... کم کم محبت و اظهار عشق بعضی از کارکنان مرد بیمارستان جذبم کرد..حالا دیگه دلم می خواست یکی باشه بهم محبت کنه.... بعد از چند وقت تبدیل شدم به کسی که محبت رو با حتی یکبار رابطه ناسالم تعویض می کرد...حاضر بودم تنم رو به خاطر یه کم محبت حتی اگر ظاهری باشه.... ولی انگار همه این محبت ها مثل یک لیوان آب شور برای یک آدم تشنه بود... فکر می کنم خدا زن رو آفریده تا مردها از زندگی لذت ببرند و واسشون بچه بیاره.. روان شناس مشهور: دخترم تو زندگی خیلی سختی داشتی، تجربیاتی که داشتی باعث شدند روحت آزرده بشه و افسرده بشی.، ولی ببین، دنیا باز هم ادامه داره ، تو باید سعی کنی اون پاکی و عشقی رو که دوران مجردی داشتی باز تو خودت احیا کنی.تو باید سعی کنی تغییر کنی.تو هنوز هم پتانسیل عشق داری، تو می تونی... ------------------------------- در دانشکده حقوق، استاد درس پزشکی قانونی ، اسلایدهایی رو از صحنه های خودکشی به دانشجویان نشون می ده و شرح میده ، انواع خودکشی رو توضیح می دهد و تاثیر انواع روش های خودکشی بر جسم و ... به عکسی می رسد که صحنه ای از خودکشی یک زن جوان رو نشان می دهد ، استاد توضیح می دهد که : این هم تصویر یک پرستار است که به شیوه خودش خود کشی کرده ، یک سرم به دستش وصل کرده و داخل سرم سم تزریق کرده و خوابیده و سم آرام آرام وارد خونش شده و... تصویر ، یک زن برهنه با بدن باد کرده وکبود و تاثیر سم بر بدنش رو نشون می ده ، اما توی همین تصویر دلخراش هم می شود فهمید که این جسم زمانی چقدر زیبا بوده
برخی آدمــــها به یک دلیل از مسیر زندگی ما مـیگذرند و میروند
تـا به مـا درسهایی بیاموزند
که اگـــــر می ماندند
هرگز یـــــاد نمی گرفتیــــم !!
عاشقی یاد گرفتنی نیست
دوستت دارم را مینویسم... بخوانی یا نخوانی قلمم همچنان روی صفحه میلغزد از برای تو دوستت دارم را میگویم... بشنوی یا نشنوی صدایم همچنان ذکر میگوید از برای وصال تو ای نگارم ای صنم ... عاشق و دلدار دیرین تو منم ز بیم نبود چشم بی پروایت میلرزد تنم با نیت رسیدن به وصالت فال حافظ میزنم میزنم فال و می چندساله میریزم درون جام می نخورده من مستم, ور نه نمی افتادم درون دام آری مـن در دامـم و خرسنـدم از ایـن دام پخته ی روزگار کرد مرا این دام از این خام من از این صبر چند سالست که مستم ور نه من از دنیا و می و میخـانه رسـتم آه........ دیگر از این صبر عیوبی خستم چه کنم؟ کار دیگری بر نمی آید ز دستم
یه وقتایی هست که هی بیدار میمونی با خودت میگی :
که اگر کم باشی ولت میکنند و اگر زیاد باشی حیف . میلت میکنند... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قضاوت و پیش داوری درباره یک شخص مشخص نمیکند که او کیست! مشخص میکند که شما کیستید!!!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ادم است دیگر... یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد... دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور! (ه.پناهی) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سر درد.تهوع و دلپیچه! چه کسی میداند... شاید باردارم از غصه هایی که هر شب با من نزدیکی میکنند...
قرعه کشی تمام شد . . . حق با کشیش ها بود گالیله! زمین آنقدرها هم گرد نیست… آااااااااااه گراهام! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یادت هست گفتم دوستت دارم و تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن؟ انســــــــــــان موجودیست که زیــاد موجود نـــــیــــســت وقتی " سگ " می شیم هیشکی دوستمون نداره ! حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!
تــو آنقـدر از هرزه ها دوستت دارم شنيده ای که عاشـقانه های من برايت گـزافه ای بيش نبود ... من زانوهایم ر به آغوش کشیده بودم وقتی تو برای آغوش دیگری زانو زده بودی ... بالا میاورم هوای بودنت را شاید که این بآر معجزه ای گردد و سقط شود کودک تازه شکل گرفته ام که حاصل عشق بازی های من و توست
دختر ایرانی که باشی چند کلمه برایت دیگر مفهومش را از دست داده عشقم , عزیزم , خانومم , عسلم آرام آرام میفهمی دیگر حتی زیبایی صورتت هم زیاد مهم نیست اولین چیز مهم باکره نبودنت است دومین چیز سایز سینه و باسن و بعدش لباس و زیبایی دختر ایرانی که باشی اوایلش چند سالی با یک نفری بعدش عشق تاریخیت یک دفعه از بین میرود دختر ایرانی که باشی مفهوم "فردا بابام اینا میرن شمال" میدانی چیست دختر ایرانی که باشی کلا خدا هم دلش به حالت میسوزد نمیدانم چرا ما پسر ها نفهمیدیم لازم نیست کسی را به دروغ روی تشک ببری! همان پول که خرج میکنی به جایش بده به یک روسپی با این کار تو دو خوبی انجام دادی! دختری را به دروغ نشکستی! و دومش روسپی را کمک کردی برای خرجش! برگرفته از وبلاگ پسر فاحشه
زن در نگاه دکتر شریعتی
زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...
به سیگارم عشق میورزم چون میسوزد و خاکستر میشود تا من تسکین یابم در حالیکه همه مرا سوزاندند تا تسکین یابند!!!!!!!!!!
لــُطفـأ،یـڪ בَقــیقــہ ســُڪوتـــ ... به احـترام مرگــِ احساساتــِ پاڪ و صــاבقانـہ ام ... ڪـہ چــہ بـے پروا براے "او" فـבایــشاטּ ڪـَرבَ م
با گفتن یک "عزیزم جایت خالیست"... نه جای من پر میشود و نه از عمق شادیهایت کمتر. . . فقط دلخوش میشوم که هنوز بودونبودم برایت مهم است . ..
هرگاه از شدت تنهایی به سرم هوس اعتماد دوباره میزند
خنجر خیانتی را که پشتم فرو رفته
درمیاورم و می بوسمش...
صیقلی عاشقانه! اندکی نمک به رویش
نوازشش کرده و دوباره بر سرجایش می گذارم
از قول من به آن نامرد بگویید
خیالش تخت من دیوانه هنوز به خنجرش هم وفادارم...
|